خیلی خسته ام ، همیشه خستگیم با شروع اسفند ماه شروع می شه و کم کم نزدیکی های عید ، به له له می اوفتم . همیشه همه فصل های سال سریع رد می شه و می رسه به این اسفند فس فسو که انقدر کند رد می شه تا همه شکوفه ها قبل از تولد کپک بزنند درست مثل مخ من که کم کم داره بوی الرحمانش به مشام می رسه . حالا تازه اولشه .... ببین نزدیکیهای بهار چه بوی گندی میده .!!!!
دلم حوس یه جای ساکت کرده البته نه ساکت ساکت ... اونقدر ساکت که صدای قورباغه ها رو از لای درختا بشنوم و شب ها هم صدای جیر جیرک ها رو ....چقدر دوست دارم زیر نور مهتاب یه بار دیگه دراز بکشم و تجسم کنم که جیر جیرک ها دارن به هم چی می گن یا شایدم به من .. بعد سعی کنم جوابشونو بدم ...می دونم بیشتر در حال خداحافظی اند تا سلام و درود .
ولی خوب هنوز تا روز فرار خیلی مونده ....28 اسفند و می گم .....
امروز اعصابم از همه جا خورده .... البته درستش اینه که از خیلی از آدم های دور و برم + خودم .
اعصابم خورده نه به خاطر اینکه کسی رفته باشه روش نه... به خاطر یه چیز های غیر مستقیمی که آروم آروم در طول سال روی اعصابم راه می رن و من هر دفعه با یه اشاره کوچیک پرتشون می کنم دور ...بعد اون دورا تعداد شون زیاد می شه و آخر سر ...........بوووووووووووووووووووووم . می ترکه .
می دونم دستام اینقدر کوچیکن که نمی تونن دنیا رو عوض کنن . می دونم خیلی چیزا تو دنیا شاید نخوان عوض شن . می دونم بهتره اول از خودم شروع کنم و خیلی چیزای دیگه ولی من عوضی همیشه یادم می ره . من عوضی درست بشو نیستم . برای همین میخوام دل بکنم ..همیشه این جور موقع ها می خوام این من عوضیو با تمام تعلقاتش گم و گور کنم تا اینقدر رو اعصابم جفتک نندازه .
ولی خوب چه می شه کرد اونقدر به اینور و اونور وصله که دیگه زور خودمم بهش نمی رسه .
داشتم فکر می کردم اگه بخوام گم شم باید از چند تا دل بستگی خودمو جدا کنم و یا اینکه چند تا از این وصله ها رو می تونم با خودم گم کنم ؟ ولی فایده نداره . این من عوضی زیادی احساساتیه و می خواد همه چیز و با خودش ببره . پس رفتن چه فایده ای داره ؟
بهتره بمونم و ......
نمی دونم چرا بعضی ها اسرار دارن باشن نه تو دنیا رو نمیگم دنیا مه مال همه است . اینجا آره اینجا . دوست دارن اینجا باشن و روشونم کم نمی شه . خودشون رو از پس خاطره های کهنه می کشونن بیرون و به زور می خوان دوباره خاطره بسازن . حالا اگه تو هم خاطره مشترک نخوای براشون اهمیت نداره این جور موقع ها خودشون رو می زنن به اون راه . ولی یه چیزی برام همیشه سواله چرا همه با هم یهو یاد یه نفر می افتن اونم کسی که دیگه حتی قیافه بعضی ها و اسم بعضی های دیگه اصلا یادش نیست و داره با آ دم ها جدید خاطره های جدید می سازه و ..... من خودمم تو این زندگی زیادیم ................ ولش کن بابا
خسته شدم از بس خاطره ساختم حالا دیگه وقت خراب کردنه ولی امان از دست این من عوضی....

