تبليغاتX
شیوا - داستان آفرینش زن از زبان اساطیر هندو

در آغاز تاوشتری (آفریننده جهان) چون به خلقت زن رسید . دید آنچه مصالح سفت و سخت برای خلقت آدمی لازم است در کار آفرینش مرد به کار رفته است و دیگر چیزی نمانده  . در کار خود واله گشت و پس از اندیشه ای بسیار ، چنین کرد: گردی عارض از ماه و تراش تن از پیچک و چسبندگی از پاپیتال و و لرزش اندام از گیاه و نازکی از نی و شکوفایی از گل و سبکی از برگ و پیچ و تاب از خورطوم پیل و چشم از غزال و نیش نگاه از زنبور عسل و شادی از نیزه نور خورشید و گریه از ابر و سبکسری از نسیم و بزدلی از خرگوش و غرور از طاووس و نرمی از آغوش طوطی و سختی از خاره شیرینی از انگبین و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش و سردی از برف و پر گویی از زاغ و زلری از فاخته و دورویی از لکلک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و از او زن ساخت و به مردش سپرد .

پس از هفته ای مرد نزد خدا آمد و گفت : خدایا ! این چه موجودی است که به من دادی ؟ زندگی را بر من تباه کرده . پیشه اش پر گویی است ، هیچ گاه مرا به خود وا نمی گذارد ،! آزارم میدهد ، می خواهد همیشه نوازشش کنم ، می خواهد همیشه سرگرمش بسازم ، بی خود می گرید ، تنها کارش بیکاری است . آمده ام او را پس بدهم ، زیرا با او زندگی برایم امکان پذیر نیست . او را از من باز ستان .

خدا گفت :باشد . و زن را پس گرفت .

پس از هفته ای دیگر ، مرد دوباره نزر خدا شد و گفت : خداوندا ! می بینم از زمانی که او را به تو پس داده ام تنهای تنها شده ام به یاد می آورم که چگونه برایم آواز می خواند و می رقصید و از گوشه چشم به من می نگریست با من بازی می کرد و به تنم می چسبید خنده اش گوش نواز بود ، تنش خرم و دیدارش دلنواز . او را به من باز پس ده .

خداوند گفت:باشد .و زن را به او پس داد .

پس از سه روز دگر بار مرد نزد خدا شد و گفت :خداوندا ! نمی دانم چگونه است اما به این نتیجه رسیده ام که زحمت او بیش از رحمت اوستپس کرم کن و او را از من باز پس گیر .

خدا گفت دور شو : هر چه گفتی بس است! دور شو ! برو با او بساز!

مرد گفت : اما با او زندگانی نتوانم کرد "

خدا گفت :بی او هم زندگانی نتوانی کرد.

این هم یک شعر از همان موقع ها :

زن تو ای آیت ماه شهد چکان ! از سپهر بلند فرود آی و شب تار ما را منور کن.

زن تو ای مایه خوشی آدمی !

تویی که در زنانگی ات ، رقص امواج دریای شیر – که خدایان ترا از آن آفریده اند- محفوظ مانده .

ما ساکنان سه جهان (کودکی ، جوانی ، پیری ) گهواره پستان تو را سر چشمه سه نیروی مرموز زنانه می دانیم .

هنگام کودکی ، از آن شیر می خوریم ، در میان راه زندگی ، آن را بالین سر می سازیم و گاه پیری بر آن می آرامیم و چشم به راه مرگ می مانیم .

پ.ن.1-انگار  ا ز اول پیدایش بزرگترین مشکل مردا زن بوده و هنوز هم مشکلشون حل نشده.

پ.ن.2-همه مردا همین جور دمدمی مزاجن خودشونم نمی دونن چی می خوان؟؟؟؟

پ.ن.3-اولین داستانها به زبان سانسکریت رو هم یه سری مرد بیکار و مشکل دار  نوشتن.....

پ.ن.آخر—چه رمنتیک منتظر مرگ بودن این قدیمی ها......

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 10:31 |