نه به تماشاي برق شفقتي در چشمهاي يك زندگي –
خم شده اي تا رخسارة خودت را
در ملايمت يك دريا ببيني .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تصوير تو ، موج مي خورد وُ در هم شكسته مي شود
تصوير تو ، موج مي خورد وُ از هم پراكنده مي شود
به درون مي نگري ؛
سه سقوط مي بيني
سقوط اول :
از پله ها به اعماق مي رفتي به يك جسد برخوردي .
فرشته اي فراز سرعت بال مي كشيد وُ سمت جلو مي رفت
گاهي به عقب بر مي گشت ببيند كه پشت سرش هستي ؟
آنوقت بر مي گشت وُ باز سمت جلو مي رفت .
غبارواره هاي جسد
همراه بوي ليمو - همراه سيزده سالگي ات
كنار تو مي آمدند آنقدر كه
روبرو
تاريك شد و تاريكتر .
جلوتر نمي شد رفت - برگشتي .
سقوط دوّم :
از پله ها به اعماق مي رفتي : تا درون . تا خويشتن خويش
در بيرون ، كتاب ها در شعله ها مي سوخت و
در درون ، طنين نام هاي مباركي مي پيچيد.
با هر شليك ، تو بودي كه مي مردي
با هر شليك ، خون بيست سالگي تو بود فواره اي كه
خاك را
خم مي شد وُ
مي رفت به جستجو براي پيغامي .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در روبرو
جز تيغ هاي تيز درخت ليمو
ميوه اي نبود : زخم ها بر سر انگشتهاي تو افتاد .
جلو تر نمي شد رفت – برگشتي .
سقوط سوم :
از پله ها به اعماق مي رفتي : تا پيري . تا كنار جانت .
كسي نيست ترا كفن بپوشاند
كسي نيست تا دفنت كند
فراز مرده ات
فرشتگان بي صدا چرخ مي زنند وُ
به زلال اشك غسلت مي دهند .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
جلو تر نمي شود بروي – بر مي گردي .
اكنون در ايستگاهي – اكنون منتظر .
اكنون تمام كودكان تو با بيست ساله هاي من
تمام بيست ساله هاي تو با سالخوردگان من
مي روند وُ مي آيند
و در رخسار هم چيزي آشنا مي جويند
از آنان ، كساني به احضار روح مي روند
از آنان ، كساني به سقوط مي انديشند
از آنان ….. كسي قطره اي در كف اوست :
مي ايستد
به سمت آسمان مي چرخد
و قطره كف دست – تمامت خود را –
جلو صورت خورشيد مي گيرد
تیرداد نصری سه شنبه در شهر مه گرفته لندن غریبانه دفتر شعرش را برای همیشه بست.........
روحش شاد .
