تبليغاتX
شیوا - فراموشی..........

وقتی هزیان حضور تو کمرنگ شد واژه هایم آواره شدند . بار خود را بستم از تمام ناتمام های زندگی گذشتم و به  تمام شده ها رسیدم........................ لحظات گم شده ای در گذشته ای دور.آنجا که سبد خاطره ها را با یاس پر می کردیم و تو می دانستی تمام این یاس ها روزی خشک می شود و عطر خاطرات را باد با خود خواهد برد. اما ایستادی سبد به دست گرفتی و با من یاس های خاطره را جمع کردی.یادت هست مرا  در ازدحام بوی خوش یاس ها و یاد ها تنها گذاشتی و آرام آرام از کنار پرچین فراموشی گذشتی .....دور شدی خیلی دور............................

اما من با یاس ها سرگرم بودم و با تو حرف میزدم انگاری آن سوی یاس ها هستی و می شنوی ... نه اینکه ندانم نیستی نه اینکه نفهمم رفته ای .........................دل خوش بودم به همان سبد های خاطره.. دل خوش بودم به تمام آن تمام شده ها ...........اما حالا ... حالا که ...... گذشت زمان تمام آن تمام شده ها و ته مانده های یاس ها را هم خشکاند  و باد همه  عطر آن لحظات را با خود برد....... برگشتم .. نگاهی به عقب انداختم ..همانجا که تو پاورچین پاورچین رفتی ...از همان پرچین فراموشی که تو عبور کردی ... خواستم بگذرم ... اما..................

ماندم ........هنوز هم مانده ام ...... میدانم نیستی ..میدانم نمی آیی .... میدانم .... همه را میدانم ....... اما.....

کار عاشق فراموشی نیست.....

کار عاشق فراموشی نیست........

 

حالا که یاسی نیست حالا که دست دیگری بر سبد نیست ........می مانم سبد خاطراتم را با مرور تو پر می کنم..

کار عاشق فراموشی نیست..........................می مانم .... می مانم ....

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 12:30 |