تبليغاتX
شیوا
 حادثه نیست ....

اندام نحیف آخرین اعدامی

روی چهار پایه می لرزد

چشمان هراسانش

 به هیچ نگاه نگرانی گره نخواهد خورد

شمارش معکوس آخرین لرزش

آخرین نفس

......................................مرگ ...........................

و دگر هیچ

        جز صدای ممتد شکستن تخمه

                                                 تماشاگران مرگ

-یادت باشد حادثه نیست -

............نمایش تمام شد ....

                                   زندگی کنید.......

                    

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:41 |

دیشب داشت سریال دکتر محمد غریب رو از کانال 3 پخش می کرد مهندس بازرگان رفته بود عیادت دکتر غریب و با هم از اوضاع سیاسی  حرف می زند . مهندس بازرگان  با خوشحالی می گفت سازمان ملل و چند جای دیگه دولت رو تحت فشار قرار دادن تا  وضعیت زندانی ها رو روشن کنه و شاه حسابی ترسیده و از این حرفا که... ما بالاخره موفق شدیم و ...  از اونجایی که ما می دونیم با چه منظوری این حرفارو تو سریال گذاشتن و از هر ابزاری برای زیر سوال بردن رژیم قبل استفاده می کنن و ..... حالا گیریم دولت قبلی بد دلیل اثباتشم همین حرف های مهندس بازرگان توی همین سریال .....پس این آدم خوبای اون موقع چطور شد یهو بد شدن ؟ چطور سازمان ملل و دولت های خارجی و ... هر چی اون موقع بر علیه دولت شاه می گفتن خوب بود و قابل قبول ولی حالا ؟؟؟ همه اخی شدن ؟ و فقط به فکر منافع خودشونن!!!!! آی آدم از این همه یک بام و دو هوایی بودن غلیظ حالش بد می شه آی بد می شه؟؟

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:10 |

انگار صبح شده است ، از جا بر مي خيزم ، لبانم بر هم دوخته مي شوند ، پلك هايم آرام آرام هم بستر مي شوند ، يكنواخت نفس مي كشم ، با اين گام دم و با گام بعد بازدم و ريتم زندگي ام آرام آرام مي گذرد ، بي آنكه ببينم چه مي گذرد .

اينجا همان جايي است كه مي ايستم ، درست همين جا ، گامي در كار نيست اما اين دم و آن بازدم هنوز مي نوازند ، پا ها كنار هم جفت ميشوند ، درست مثل پلك ها ، مثل لبها ، مثل همه جفت شدني ها ، ....

اينجا همان جايي است كه مي ايستم ، درست روي همين كاشي از تنهايي هايم و درست آخرينشان ، جاده در دست احداث است ، دم و بازدم همچنان مي نوازند و آفتاب بر صورتم ، چشمهايم ، لبانم ، مو هايم و نوك انگشتان پاهايم ضربات حقيرانه اي مي كوبد ، انگار مي خواهد مرا بيدار كند ، همچنان كه در ختان را ديروز در بهار همين سال بيدار كرده بود و من ديده بودم كه چه سبز مي شوند آرام ، آرام ....

اما موفق نخواهد شد سالهاست كه با هيچ بهاري جوانه نزده ام و پلك هايم براي هيچ آفتابي آغوش نگشوده است .... آفت به جانم انداخته اند انگار ....

آنقدر اينجا مي ايستم تا ماه طلوع مي كند ، نيم چرخي ميزنم ، پاهايم آرام به حركت مي افتند ، با همان ريتم كه آمده ام ، روي همان كاشي هايي كه قدم گذاشته ام ، قدم مي گذارم ، و اينجا كنار اين تخت نيمه عريان مي ايستم ، لبانم آرام از هم باز مي شوند " شب بخير " و دوباره بر هم دوخته مي شوند ريتم نفس ها كند است ، كند تر مي شود ، كند تر ، كند تر .......پلك هايم از بسترشان برميخيزند ومن متولد ميشوم.

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 23:58 |

خیلی خسته ام ، همیشه خستگیم با شروع اسفند ماه شروع می شه و کم کم  نزدیکی های عید ، به له له می اوفتم . همیشه همه فصل های سال سریع رد می شه و می رسه به این اسفند فس فسو که انقدر کند رد می شه تا همه شکوفه ها قبل از تولد کپک بزنند درست مثل مخ من که کم کم داره بوی الرحمانش به مشام می رسه . حالا تازه اولشه .... ببین نزدیکیهای بهار چه بوی گندی میده .!!!!

دلم حوس یه جای ساکت کرده البته نه ساکت ساکت ... اونقدر ساکت که صدای قورباغه ها رو از لای درختا بشنوم و شب ها هم صدای جیر جیرک ها رو ....چقدر دوست دارم زیر نور مهتاب یه بار دیگه دراز بکشم و تجسم کنم که جیر جیرک ها دارن به هم چی می گن یا شایدم به من .. بعد سعی کنم جوابشونو بدم ...می دونم بیشتر در حال خداحافظی اند تا سلام و درود .

ولی خوب هنوز تا روز فرار خیلی مونده ....28 اسفند و می گم .....

امروز اعصابم از همه جا خورده .... البته درستش اینه که از خیلی از آدم های دور و برم + خودم .

اعصابم خورده نه به خاطر اینکه کسی رفته باشه روش نه... به خاطر یه چیز های غیر مستقیمی که آروم آروم در طول سال روی اعصابم راه می رن و من هر دفعه با یه اشاره کوچیک پرتشون می کنم   دور ...بعد اون دورا تعداد شون زیاد می شه و آخر سر ...........بوووووووووووووووووووووم . می ترکه .

می دونم دستام اینقدر کوچیکن که نمی تونن دنیا رو عوض کنن . می دونم خیلی چیزا تو دنیا شاید نخوان عوض شن . می دونم بهتره اول از خودم شروع کنم و خیلی چیزای دیگه ولی من عوضی همیشه یادم می ره . من عوضی درست بشو نیستم . برای همین میخوام دل بکنم ..همیشه این جور موقع ها می خوام این من عوضیو با تمام تعلقاتش گم و گور کنم  تا اینقدر رو اعصابم جفتک نندازه .

ولی خوب چه می شه کرد اونقدر به اینور و اونور وصله که دیگه زور خودمم بهش نمی رسه .

داشتم فکر می کردم اگه بخوام گم شم باید از چند تا دل بستگی خودمو جدا کنم و یا اینکه چند تا از این وصله ها رو می تونم با خودم گم کنم ؟ ولی فایده نداره . این من عوضی زیادی احساساتیه و می خواد همه چیز و با خودش ببره . پس رفتن چه فایده ای داره ؟

بهتره بمونم  و ......

نمی دونم چرا بعضی ها اسرار دارن باشن نه تو دنیا رو نمیگم دنیا مه مال همه است . اینجا آره اینجا . دوست دارن اینجا باشن و روشونم کم نمی شه . خودشون رو از پس خاطره های کهنه می کشونن بیرون و به زور می خوان دوباره خاطره بسازن  . حالا اگه تو هم خاطره مشترک نخوای  براشون اهمیت نداره این جور موقع ها خودشون رو می زنن به اون راه . ولی یه چیزی برام همیشه سواله چرا همه با هم یهو یاد یه نفر می افتن اونم کسی که دیگه حتی قیافه بعضی ها و اسم بعضی های دیگه اصلا یادش نیست و  داره با آ دم ها جدید خاطره های جدید می سازه و ..... من خودمم تو این زندگی زیادیم ................ ولش کن بابا

خسته شدم از بس خاطره ساختم حالا دیگه وقت خراب کردنه ولی امان از دست این من عوضی....

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 13:56 |
  1. کلا اعتراف می کنم که تنبلم ...این از این ...
  2. چند وقتیه که طرح ارتقای امنیت خودرو ها داره پیاده می شه . باور نداری با ماشین اسپرت خسته برو بیرون جلوتو میگیرن و می فرستنت استراحت البته خودتو نه ماشین خسته رو . دیگه خوابوندن ماشین و رینگ ولاستیک و... رو تو خواب ببینین. البته  خوب که فکر کنی میبینی که واقعا هم طرح خوبیه .. فعلا که این ماشین ها بیشتر  توجه پسر ها رو   جلب می کنن تا دختر های  با اتیکت طرح امنیت اجتماعی . برای اثبات فقط کافیه در حالی که با یه ماشین اسپرت خفا از کنارشون رد می  شی ،  فک های آویزینو نگاه کنی . نیروی انتظامی فهمیده تقریبا  50 در صد تصادفات و 70 درصد از هم پاشیدگی خوانواده از همین خسته هاست. 9خلاصه مواظب خستگی ماشین ها تون باشین و اگه شنیدین تو یکی از پارکینگ های  نیروی انتظامی نمایشگاه ماشین های اسپرت گذاشتن شک نکنین برین ببینین .
  3. اگه  شنیدین که صنف اسپرت فروش ها با یه نامه به احمدی نژاد مشکل  ماشین های اسپرت و حل کردن تعجب نکنید چیشون از قلیونی های فرحزاد کمتره ؟؟؟
  4. این دولت  به طرح های ضربتی و ساماندهی خیلی علاقه داره ... یا در حال اجرای طرح های ضربتیه یا داره یه چیزی رو سامان میده البته معنی ساماندهی انگار داره کم کم عوض می شه .
  5. به زودی طرح ضربتی اصلاح دکوراسیون های مدرن ...نیمه مدرن و نیمه سنتی و ..... به دکوراسیون های طرح احمدی نژادی اجرا می شه . همچنین طرح ساماندهی روابط فی ما بین همسران   از...................... به .......................شروع خواهد شد .خلاصه همه چیز رو به صورت ضربتی سامان می دیم . و اگه شکایتی هم دارین یه نامه به خود احمدی نژاد بنویسین تا ضربتی کنسل کنیم .
  6. اگر در مورد طرح ضربتی یا ساماندهی پیشنهادی دارین با یه نامه اعلام کنید . سریعا سامانت میدیم
+ نوشته شده توسط شیوا.ن در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 21:5 |

باز هم یه محرم دیگه گذشت و اینبار عجیب منو اذیت کرد.من که همیشه نسیبم صدای دهل بود  اونم  نه زیاد از دور.....

صدا ها نشون می داد که یه دسته آدم درست زیر پنجره دارن داد می زنن یکی بلند بلند شفا می خواست و یکی گریه می کرد ....ما سر ناهار بودیم و تصور کنید با این ضجه ها چه ناهاری خوردیم....ولی این بار انگار همه چیز فرق می کرد صدای ضجه از دم در ما  کنار نمی رفت....مجبور شدم پنجره رو باز کردم تا ببینم چه خبره..یه عده آدم سیاه پوش که از سرما صورت هاشون به بنفشی می زد به نرده های حیاط جلوی خونه آویزون بودن و گریه می کردن ...بلند بلند شفا می خواستن.....ولی میگم باز با همیشه چیز فرق می کرد...خیلی تلخ بود با لبخند تلخی گفتم انگار به در ما دخیل بستن؟؟؟؟ مادر می گفت حتما مریض دارن آدم تا مریض نداشته باشه نمیفهمه.....

چندین دقیقه گذشت و صف عزاداران همچنان زیر پنجره ناله و شیون می کردند....تا اینکه صدای آمبولانس و ماشین پلیس اومد ...واقعا همه چیز با همیشه فرق می کرد....

عزاداری کشته داده بود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آلت جرم : دست 7.5 متری حضرت ابوالفضل

نحوه جرم: گرفتن سیم برق توسط دست آهنین...

مقتول: پسر 19 ساله

قاتل: جهل

همین.....

نکته 1- هیات عزاداری از یکی از جنوبی ترین محله های تهران برای خوردن ناهار به خانه یکی از این حوالی دعوت شده بود؟(حالا ناهار چرا نمی تونست تا هیات مورد نظر بره من نمی دونم)

نکته 2- هیچ کس مسئولیت دست را به عهده نگرفت ؟؟؟؟؟صاحب هیات که انگار بهش بانی میگن گفته خودش نذر داشته  دست مال ما نیست. برادر مقتول گفته دادادشم دستش کجا بود مال هیاته.....و.....

نکته3-فکر می کنین تو مراسم ختمش که تو روز عاشورا بود نوحه خون چی بگه؟ من فکر می کنم بگه نذزش قبول شد خوشا به سعادتش.......شایدم خوشا به سعادت همسر عقدی اش که بعد از 3 هفته بیوه شد؟؟؟

نکته 4- خدا انشالله همه ما رو شفا بده .

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در شنبه ششم بهمن 1386 و ساعت 13:59 |

در آغاز تاوشتری (آفریننده جهان) چون به خلقت زن رسید . دید آنچه مصالح سفت و سخت برای خلقت آدمی لازم است در کار آفرینش مرد به کار رفته است و دیگر چیزی نمانده  . در کار خود واله گشت و پس از اندیشه ای بسیار ، چنین کرد: گردی عارض از ماه و تراش تن از پیچک و چسبندگی از پاپیتال و و لرزش اندام از گیاه و نازکی از نی و شکوفایی از گل و سبکی از برگ و پیچ و تاب از خورطوم پیل و چشم از غزال و نیش نگاه از زنبور عسل و شادی از نیزه نور خورشید و گریه از ابر و سبکسری از نسیم و بزدلی از خرگوش و غرور از طاووس و نرمی از آغوش طوطی و سختی از خاره شیرینی از انگبین و سنگدلی از پلنگ و گرمی از آتش و سردی از برف و پر گویی از زاغ و زلری از فاخته و دورویی از لکلک و وفا از مرغابی نر گرفت و به هم سرشت و از او زن ساخت و به مردش سپرد .

پس از هفته ای مرد نزد خدا آمد و گفت : خدایا ! این چه موجودی است که به من دادی ؟ زندگی را بر من تباه کرده . پیشه اش پر گویی است ، هیچ گاه مرا به خود وا نمی گذارد ،! آزارم میدهد ، می خواهد همیشه نوازشش کنم ، می خواهد همیشه سرگرمش بسازم ، بی خود می گرید ، تنها کارش بیکاری است . آمده ام او را پس بدهم ، زیرا با او زندگی برایم امکان پذیر نیست . او را از من باز ستان .

خدا گفت :باشد . و زن را پس گرفت .

پس از هفته ای دیگر ، مرد دوباره نزر خدا شد و گفت : خداوندا ! می بینم از زمانی که او را به تو پس داده ام تنهای تنها شده ام به یاد می آورم که چگونه برایم آواز می خواند و می رقصید و از گوشه چشم به من می نگریست با من بازی می کرد و به تنم می چسبید خنده اش گوش نواز بود ، تنش خرم و دیدارش دلنواز . او را به من باز پس ده .

خداوند گفت:باشد .و زن را به او پس داد .

پس از سه روز دگر بار مرد نزد خدا شد و گفت :خداوندا ! نمی دانم چگونه است اما به این نتیجه رسیده ام که زحمت او بیش از رحمت اوستپس کرم کن و او را از من باز پس گیر .

خدا گفت دور شو : هر چه گفتی بس است! دور شو ! برو با او بساز!

مرد گفت : اما با او زندگانی نتوانم کرد "

خدا گفت :بی او هم زندگانی نتوانی کرد.

این هم یک شعر از همان موقع ها :

زن تو ای آیت ماه شهد چکان ! از سپهر بلند فرود آی و شب تار ما را منور کن.

زن تو ای مایه خوشی آدمی !

تویی که در زنانگی ات ، رقص امواج دریای شیر – که خدایان ترا از آن آفریده اند- محفوظ مانده .

ما ساکنان سه جهان (کودکی ، جوانی ، پیری ) گهواره پستان تو را سر چشمه سه نیروی مرموز زنانه می دانیم .

هنگام کودکی ، از آن شیر می خوریم ، در میان راه زندگی ، آن را بالین سر می سازیم و گاه پیری بر آن می آرامیم و چشم به راه مرگ می مانیم .

پ.ن.1-انگار  ا ز اول پیدایش بزرگترین مشکل مردا زن بوده و هنوز هم مشکلشون حل نشده.

پ.ن.2-همه مردا همین جور دمدمی مزاجن خودشونم نمی دونن چی می خوان؟؟؟؟

پ.ن.3-اولین داستانها به زبان سانسکریت رو هم یه سری مرد بیکار و مشکل دار  نوشتن.....

پ.ن.آخر—چه رمنتیک منتظر مرگ بودن این قدیمی ها......

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 10:31 |

و دنیا را قسمت کنیم میان خودمان

در همین  غار تاریک

هر چه خواهی سهم تو

باران سهم من

یاس مال تو آه سهم من

بهار سهم تو

تگرگ برای من

فرشتگان و حوریان

و

همه میوه های بهشتی سهم تو

سیب و وسوسه سهم من

می خواهم به زمین بازگردم.....

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 و ساعت 13:22 |
گاهی لبخندی

تنهایی را معنا می کند

و تلفنی

فردا را......

تو می دانی که صدا ها

ما را معنی می کنند....

یادت باشد که

عاشق بمیریم.

**************************

به زمین که بازگردی

هر دو سیب می شویم

کاش عاشق باشد

آنکه می خوردمان....

سال نو میلادی بر همه میلادی ها مبارک (مخصوصا دوستان خودم)

تولد من هم که هر سال قاطی این کریسمس گم می شه

راستی این روزها چه زود می گذره......انگار دارم زود زود پیر میشم...........مخصوصا این سال ۸۶.....نفرت انگیزه.......به هر جا نگاه می کنم ....به هر چی فکر می کنم اعصابم خرد می شه....روزگار غریبیه...خیلی غریب....آنکه بر در می کوبد به کشتن آزادی آمده است...اندک آزادی باقی مانده را در پستوی خانه نهان مکن فایده نداره

 

واقعا هم فایده نداره.....

دیروز یه کتاب به اسم موسیقی از دیدگاه قرآن و حدیث انداخته بودن توصندوق پست ما...هر چی ورق زدم حالم بدتر شد ...خرید و فروش آلات موسیقی مثل تار٬ دف و....حرام است...آموزش موسیقی حرام است....اجرت گرفتن از موسیقی حرام است.....البته ترجیح دادم تا شاخم از سرم بیستر بیرون نزده بقیه اش را نخوانم...البته کتاب به تایید آیت الله خزعلی رسیده خیالتون راحت باشه

و همه علما هم توش نظر دادن و خدا رو شکر نظر همه مثل هم بوده

البته به پشت کتاب نگاه کردم قیمتش ۱۵۰۰ تومان بود  حالا به صورت رایگاه تو صندوق پست ما چیکار می کرد !!!!!!!!!!!!!نمیدونم از خودش بپرس.

 

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 12:29 |

بدون اینکه بباره ، میفهمی دل آسمون گرفته ،حالا هم   منتظر نباش ببارم ...... ولی بدون دلم خیلی گرفته...

بگذریم.......

چند وقت بود می خوستم یه چیزایی بنویسم حوصلم نمیگرفت حالا که حوصله دارم چیزی ندارم بنویسم!!!

فقط یه موضوعه که بدم نمی یاد با وجودی که یه کم از تاریخش گذشته بنویسم بلکم یه کم اعصابم راحت شه....

داستان از این قراره........

طرف نشته بود پای تلوزیون  هی این کانال اون کانال می کرد (دنبال هم مرام های خودش که تلوزیون و رادیو رو بدون خون ریزی تسخیر کردن می گشت) یهو چشمش اوفتاد به اخبار ورزشی اونم از نوع زنونش...... یهو یه طوری شد...هی می خواست کانال و عوض کنه اما هوای نفس نمیذاشت هی داشت یه طوریش بیشتر میشد که خدارو شکر اخبار تمام شد....زود یه استغفرالله گفت و نفس راحتی کشید....بعد همین طور که نشسته بود  یه هو به فکرش رسید این زنا ........ناموس مان.......به ما یه کم نشون مشدن ما اینطوری می شیم اونا که اونور اب دارن مستقیم نگاه میکنن تازه کافرم هستن چه جوری میشن؟؟؟؟؟؟؟ پس 2 تا کار کرد اول از همه یه نامه نوشت به صدا و سیما که این وریا رو از جهنم نجات بده و بعد رفت به برادرای بسیجی گفت چه نشستین که ناموستون و دارن نگاه میکنن و برای فدراسیون و زنها و ....هم خط و نشون کشید........ از فردا مینرسم بگن فیلم هایی که بازیگران زن بازی کردن اکران نشن اکران شدن هم حداقل خارج از کشور نرن....اصلا زن و چه به این حرفا مردا نشون دادن جای زنها هم می تونن بازی کنن

 

اینم حال و روز ماست......در زندانی به بزرگی ایران اسیریم.......

 

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 18:40 |

نه به تماشاي برق شفقتي در چشمهاي يك زندگي –
خم شده اي تا رخسارة خودت را
در ملايمت يك دريا ببيني .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تصوير تو ، موج مي خورد وُ در هم شكسته مي شود
تصوير تو ، موج مي خورد وُ از هم پراكنده مي شود
به درون مي نگري ؛
سه سقوط مي بيني

سقوط اول :
از پله ها به اعماق مي رفتي به يك جسد برخوردي .
فرشته اي فراز سرعت بال مي كشيد وُ سمت جلو مي رفت
گاهي به عقب بر مي گشت ببيند كه پشت سرش هستي ؟
آنوقت بر مي گشت وُ باز سمت جلو مي رفت .
غبارواره هاي جسد
همراه بوي ليمو - همراه سيزده سالگي ات
كنار تو مي آمدند آنقدر كه
روبرو
تاريك شد و تاريكتر .
جلوتر نمي شد رفت - برگشتي .

سقوط دوّم :
از پله ها به اعماق مي رفتي : تا درون . تا خويشتن خويش
در بيرون ، كتاب ها در شعله ها مي سوخت و
در درون ، طنين نام هاي مباركي مي پيچيد.
با هر شليك ، تو بودي كه مي مردي
با هر شليك ، خون بيست سالگي تو بود فواره اي كه
خاك را
خم مي شد وُ
مي رفت به جستجو براي پيغامي .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در روبرو
جز تيغ هاي تيز درخت ليمو
ميوه اي نبود : زخم ها بر سر انگشتهاي تو افتاد .
جلو تر نمي شد رفت – برگشتي .

سقوط سوم :
از پله ها به اعماق مي رفتي : تا پيري . تا كنار جانت .
كسي نيست ترا كفن بپوشاند
كسي نيست تا دفنت كند
فراز مرده ات
فرشتگان بي صدا چرخ مي زنند وُ
به زلال اشك غسلت مي دهند .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
جلو تر نمي شود بروي – بر مي گردي .

اكنون در ايستگاهي – اكنون منتظر .
اكنون تمام كودكان تو با بيست ساله هاي من
تمام بيست ساله هاي تو با سالخوردگان من
مي روند وُ مي آيند
و در رخسار هم چيزي آشنا مي جويند
از آنان ، كساني به احضار روح مي روند
از آنان ، كساني به سقوط مي انديشند
از آنان ….. كسي قطره اي در كف اوست :
مي ايستد
به سمت آسمان مي چرخد
و قطره كف دست – تمامت خود را –
جلو صورت خورشيد مي گيرد

تیرداد نصری سه شنبه در شهر مه گرفته لندن غریبانه دفتر شعرش را برای همیشه بست.........

روحش شاد .

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 12:0 |
گر چه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود

موج موج دل من تشنه پیوستن بود

یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر

بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود

خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما

خواستن ها همه موقوف توانستن بود

کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم

که هبوط ابدم از پی دانستن بود

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت

همه طول صفر یک چمدان بستن بود

 

قیصر امین پور شاعر و نویسنده و محقق نام آشنای ایران امروز صبح  چشمانش برای همیشه بسته شد روحش شاد.....

خدا روستا را

بشر شهر را...

ولی شاعران

              آرمانشهر را آفریدند

که در خواب هم

                      خواب آن را ندیدند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شیوا.ن در سه شنبه هشتم آبان 1386 و ساعت 7:55 |

همه چیز دوباره شروع شد ...هر روز همه چیز شروع می شود .......من دوباره  بر می خیزد.....از همان خیابان های تکراری عبور می کند ...همه آدم های دیروز و روزهای پیش اینجایند ....... زمین زباله دان قدم های من است و اسمان فاصله ای از من  تا خورشید....... من به همه همانطور می نگرد ، خشک و سرد ...من هنوز هم در خرج کردن احساس خسیس است......من هنوز هم آدم ها را با همان دو چشم بسته اش می نگرد....من هنوز هم به هر احساسی که از هر دلی به هر بهانه ای روییده باشد مشکوک است......من همه حرف ها را از فیلتر خودخواهی میگذراند .... و صدای همه  را با گوشهایی از جنس خاک می شنود..... مثل آوازی که در گوش مجسمه ای سفالین خوانده باشی..... من هنوز هم  به جای دل با معده عاشق می شود  و به جای عقل با چشمانش باور می کند..... من هر  روز  در بستری با من دیگر  همین من های غریب را تکثیر می کند .....ودنیا پر از من  است......  درست مثل من درست مل تو درست مثل همه ما ......

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در سه شنبه هفدهم مهر 1386 و ساعت 20:51 |

دیگه هیچ زیر مثل سابق نیست… البته فرقی هم نمیکنه و همین فرق نکردنشه که بیشتر شبیه سابق نیست…..

یا من خیلی فرق کردم و بی تفاوت شدم … یا اطرافم جوریه که اصلا مهم نیست…..اما انگار قصه ام همین جاست…..ازبس همه چیز خفه است از بس همه چیز در داره و داره دم میکشه….از بس دلم هوای اون موقع ها رو کرده…از بس دنبال خودم گشتم گم شدم…انگار یکی آدرس اشتباهی داده ……که حالا تو حزن  کوچه های حال گم شدم…نگفته بودی اینجا اینقدر دلگیره وگرنه خودم و تو شادی های اون موقع گم میکردم…..ولش کن چه فرقی داره؟؟؟؟؟

راستی فردا روز قدسه مثل همه 50 سال گذشته میریزن تو خیابون و پرچم آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند (البته به نظر من بستگی به این داره که اصولا منظور چه جور غلطایی هست) و مرگ بر اسرائیل و انزجار و نفرت و مرگ بر همه دنیا جز ما و.....بیچاره این بدبخت ها و بی چاره اونا و .......شاید این بار  این مشت محکم بر دهان استکبار اثر کنه.....انشاالله....مشتهای ما که درد گرفت یکی حال طرف مقابل و بپرسه....

من میگم اینا که هیچ غلطی نمی تونن بکنن ما چرا داریم خودمونو می کشیم نگران چی هستیم....البته فلسطین هم بد بهونه و دستکی نیست...خدا بده برکت این روزا چیزی که زیاده بهونه است...حالم از همه بهونه گیرا و بهونه سازا و بهونه ها و بهونه داده ها و خلاصه همه علت ها و معلول های این دنیای مسخره بهم میخوره ...یهودیدی حواست نیست و لای این لجن مالی ها خفه شدی ...........نفس بکش ...نفس بکش...اگه میتونی ...

کی این شوهای تکراری دنیا تموم میشه؟؟؟؟؟هیچ دولت و کشوری هم خلاقیت نداره...حداقل مدل برنامه رو عوض کنه....شما مدل جدیدی به ذهنت میرسه؟

پ.ن: به نظر شما این بچه چند درصد میفهمه داره چیکار میکنه؟ (اشاره به عکس بالا)

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 و ساعت 11:37 |

به این خبر توجه کنید : دكتراحمدي نژاد در برشگت از نشست سازمان ملل در فرودگاه مهرآباد از سوي حجت‌الاسلام والمسلمين محمدي گلپايگاني رييس دفتر مقام معظم رهبري، آيت ا...سيد محمود هاشمي شاهرودي رييس قوه قضاييه، دكتر غلامعلي حداد عادل رييس مجلس شوراي اسلامي،آيت ا... احمد جنتي دبير شوراي نگهبان، دكتر فيروز آبادي رييس ستاد كل نيروهاي مسلح، مهندس چمران رييس شوراي اسلامي شهر تهران و اعضاي هيات دولت همچنين جمعي از مردم ميهن اسلامي مورد استقبال قرار گرفت.

 

استقبال‌كنندگان با در آغوش كشيدن رييس جمهوري اسلامي ايران، موفقيت و پيروزي نظام جمهوري اسلامي ايران را در اين سفر به رييس جمهوري تبريك گفتند.

 

(گروه سرود مستقر در فرودگاه نيز به محض ورود رييس جمهوري به فرودگاه، سرود مرگ بر آمريكا را نواخت.)

نتیجه ۱: جمعی از مردم ایران تعدادشان آنقدر بوده که همه تونستن احمدی نژاد را به اغوش بگیرن یا اینکه احمدی نژاد هنوز تو فرودگاهه و هر روز از اغوش این به آغوش اون میره...(یکی بره نجاتش بده)

نتیجه ۱: خوب شد من نرفتم اونجا...... دیگه نمی تونستم ازش جداشم.

نتیجه۳: هنوز آمریکا نمرده۰هنوز سرودشو دارنئ میخونن)....شاید اگه چند دفعه دیگه احمدی نژاد بره آمریکا ................ آمریکا هم بمیره.

نتیجه۴: کسی از حاله نور خبری نداره؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 14:55 |
ای آسمانت پر ستاره

ناله کدامین دل را شنیدی

که با بوسه ای آتشین ، لبانت را آغشتی؟؟؟

ای آسمانت سبز ، عشق را در نیام کدامین زبان شنیدی

که رسوایی را با دو دست خویش خریدی؟

هان؟؟؟؟......

آوخ ؛ از این زمانه دلگیر...

با کدامین واژه سرودی

که اندوه پریشانی هزاران بید مجنون را به دل راه دادی؟

ای واژگانت سبز..

ای آفتابی باد چشمانت...

با کدامین افسانه سرودی

که پژواک صدایت تا بی نهایت رفت؟

هان؟!....

ای پسر شقایق

در پستوی کدامین خانه آرمیدی

که بوسه ات تا سر اندوه گل و فسانه رفت؟

هان؟!!...

با کدامین دل به دیدارم آمدی؟

که آوارگی هزاران عشق را

در دلم خانه دادی؟؟

ای پسر فرهاد

با کدامین تبر اسارت بیستون را رقم زدی

که نقش یادگار بودنت در قلبم فرو رفت؟

هان؟!!!

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 13:34 |

این دولت یه حسنی که داره اینه که اصلا دنبال قدرت و منصب و ... نیستن هیچکدومشون.....اینم که می بینین مثلا یکی مثل الهام 3 تا شغل داره بخاطر چسبیدن به قدرت و ثروت نیست بلکه آدم مورد اعتماد کمه خوب بین این 60 یا 70 ملیون آدم معلومه 5 یا 6 تا مورد اعتمادبیشتر  پیدا نمیشه (برای همین رئیس جمهور طرح افزایش جمعیت رو مطرح کرد)..

به هر حال آقای الهام که عوان های شغلی اش در حال حاضر  شامل سخنگوي دولت، وزير دادگستري، رئيس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز، عضو حقوقدان شوراي نگهبان و استاد دانشگاه تهران است انگار دیده این کارا خیلی ساده است و وقت اضافی هم که داره هر چه بیشتر بهتر خودش به عنوان وزیر دادگستری تصميم گرفته تا مرجعيت ملي سازمان جهاني مالکيت معنوي را از سازمان ثبت اسناد و املاک کشور سلب کند و به وزارت دادگستري واگذار و زير نظر خود اداره کند. واقعا با معرفته ..... اینا برای این مملکت خوبن ...

من یه پیشنهاد دارم احمدی نژاد رئیس جمهور باشه و وزیر ها هم بمونن بعد همه شغل های دولتی دیگه رو  د بدن به الهام.... اینجوری همه چیز درست میشه.....

(سازمان جهاني مالکيت معنوي (WIPO) در هر کشور يک مرجع ملي داره که در ايران، اين مرجع ملي، سازمان ثبت اسناد و املاک کشور است)

 

پس از اطلاع مسئولان WIPO از اين تصميم ايران، آنها با اين تصميم به شدت مخالفت کرده اند و مي گويند که شرح وظايف سازمان ثبت اسناد و املاک به وظايف آن سازمان جهاني، نزديک تر است. (تقصیر ندارن نمی فهمن شما الهام جان خودتو ناراحت نکن ما پشتتیم)

البته بعد از بررسی های  فراوان فهمیدم الهام هم مثل رئیس جمهور از سفر خوشش می یاد .... دوست داره بره کنفرانس سالانه این مجمع ..... خوب بزارید بره ..... البته تنها مشکلش اینه که اين اسمش به عنوان رئيس مرجع ملي ايران و يا  حتی عضوي از اين مرجع، شناخته نمیشه.... اینم مشکل اوناست باید بشناسنش...

من پیشنهاد می کنم بزارین الهام بره اونجا ... بعد خودش می اد و تا مسافرت بعدی و مجمع بعدی این نمایندگی و میده به سازمان ثبت اسناد و املاک ...... بزارین بره......دوست داره......

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 10:29 |
امروز يك ايميلي از يك دوست دريافت كردم كه شامل چند پند آموزنده بود حيفم اومد شما هم پند نگيريد براي همين  تو وبلاگ ميذارم كه همه استفاده كنند:

پند اول 
 

بوقلموني، گاوي بديد و بگفت:در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم
گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز کني
 بوقلمون خورد و بر شاخي نشست
 تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد
 تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاکش نمود
 
نتيجه اخلاقي
 
 با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليک در بالا نماني
 
پند دوم 
 
گنجشکي از سرماي بسيار قدرت پرواز از کف بداد و در برف افتاد
گاوي گذر همي کرد و تپاله بر وي انداخت 
گنجشک ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد 
گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشک بدندان بگرفت و بخورد

نتيجه اخلاقي
 
 
هر که گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد
هر که از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد
گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان
 

پند سوم
 
خرگوش از کلاغي بر سر شاخه پرسيد
 که آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، کار نکنم؟
کلاغ پاسخ داد: چرا که نه
 خرگوش بنشست بي حرکت
روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد


نتيجه اخلاقي
 
 
لازمت نشستن و کار نکردن بالا نشستن است
 
پند چهارم
 
 براي تعيين رئيس، اعضاء بدن گرد آمدند
 مغز بگفت که مراست اين مقام که همه دستورات از من است
 سلسله اعصاب شايستگي رياست، از آن خود خواند
 که منم پيام رسان به شما ، که بي من پيامي نيايد
. ريه بانگ بر آورد
 هوا، که رساند؟ ... من، بي هوا دمي نمانيد، پس رياست مراست
 و هر عضوي به نحوي مدعي
، تا به آخر که سوراخ مقعد دعوي رياست کرد
 اعضاء بناي خنده و تمسخرنهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند
. اختلال در کار اعضاء پديدار گشت
. روز هفتم، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسید

نتيجه اخلاقي 

  
چون لازمت رياست علم و تخصص نباشد، هر سوراخ مقعدي رياست کند


+ نوشته شده توسط شیوا.ن در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 13:38 |

نمیدونم چه لذ تی داره؟واقعا نمی دونم؟ به نظر من که چندش آور هم هست. آخه که چی؟ میزاری بین لباتو  با یه پک حجمی از دود  رو میریزی تو حلق و ریه ؟؟؟؟که چی بشه؟  من که نمیفهمم؟ دندوناتو زرد می کنی ، دهنت بوی گند میگیره و بعد از یه مدت هیچ خوش بو کننده دهانی به دردت نمیخوره.اما هنوز اسیر یه پکی ؟؟ بوی گند تنت بعد از یه مدت حال آدم و به هم می زنه و هیچ اسپری و عطری هم حریفش نیست ، اما هنوز هر روز صبح که از خواب پا میشی به قول خودت تا یه نخ نکشی حواست سر جاش نیست. اخه که چی؟ پوستت رو تو اینه نگاه کن سیاه و بد رنگ شده و پر از منفذ های ریز و درشت ..... اما هر روز صبح قبل از اینکه تو آینه نگاه کنی و بفهمی که چه نکبتی به مرور زمان رو پوستت جمع شده پاکت سیگارو نگاه می کنی که برای صبحت یه نخ داره یا نه؟ بی خیال......... همه چیز این دنیا همینجوریه ، همه داریم به تدریج خودمونو اطرافیامونو شکنجه می دیم تا مبادا از این همه زیبایی و لذت دنیا بهره خوب ببریم......بی خیال..... بی خیال........

کسی که لذت و تو بلعیدن حجمی از دود و کثافت میدونه........ چطوری......

ولی خوب حتما اینم یه جوریشه ....... اینم یه جوریشه دیگه.... چه میشه کرد...

ولی  بهتره یه کم فکر کنی ..... شاید تو هم خودت خسته شدی؟ شاید می خوای لذت های خوب  رو تجربه کنی.... این پک و نزن ... این پک و نزن..... امتحان کن..... از همین الان... بذار اطرافیانت کمتر اذیت شن ... بهت نزدیک شن .... بذار بیشتر دوستت داشته باشن... بذار بوی بد و رنگ بد دهان و دندونت باعث دوری نشه...

همین////////

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت 12:27 |
نیمه شب است..... شراب را   سر می کشم......

 از دهان تا سینه ام را میشکافد.....هوای حضور تو همیشه خواب را از می گیرد....آنچنان که عبور دستانت از خط قرمز اندامم آرامش را از نفس هایم......به نفس می افتم ....مدت هاست که به نفس افتاده ام........به سلامتی تمام نفس هایت می نوشم.....تمام ذراتی که بوی تو را میدهد می بلعم......انگاری  بی تو هیچ هوایی برای تنفس نیست....به پاس این همه شادمانی که یکباره با حضور تو نصیبم شده......می نوشم.... این بار از جام لبانت..............همیشه مدهوش هستم ..........همیشه....نفس تو راه سینه ام را میشکافد.....گرمای نگاهت برای اتش کشیدنم کافی است........گرمای نگاهت برای آتش کشیدنم کافی است........آتشم بزن....آتشم بزن...آتشم بزن....

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 17:30 |

این دیگه کیه؟؟؟؟؟؟؟ما که کم آوردیم از این همه تجزیه و تحلیل؟شما چی؟  رئیس جمهور عزیزمون انگار ول کن خود شیفتگی نمیشه و هر روز بیشتر قربون خودش میره؟البته این بار دیگه نوبره؟ احمدی نژاد در نشست مشترک رئیسان دانشگاه های سراسر کشور گفت برخی به من میگن دشمن رو دست کم میگیری من به آنها گفتم هیچ کشوری توانایی جنگ با ما را ندارد و برایشان 2 دلیل آوردم ؟؟تا اینجاشو داشتین؟حالا بریم سراغ دلیل رئیس جمهورمون .او در حالی که لبخندی از ذوق بر لب داشت و اشک در چشمانش حلقه زده بود ادامه داد: اول اینکه به آنها گفتم من مهندسم!!!!!!!!!!اهل حساب و کتاب هستم!!!!!جدول میکشم!!!!!ساعت ها فرض ها را مینویسم رد میکنم !!!!!!!!!!!!!!!استدلال میکنم !!!!!!!!!!!!!!!!!و با استدلال برنامه ریزی میکنم و به پیش میروم!!!!!!!!!!

دلیل دوم هم اینکه من حرفهای خدا را باور دارم.خدا گفته کسانی که در راه درست حرکت میکنند پیروز هستند.

البته در این جلسه در نوشابه های دیگری هم ایشان برای خود باز کردند که ما به اوناش کار نداریم.

من با خودم فکر کردم رئیس جمهور شدن چه آسان است 2 تا المان می خواهد یکی اینکه مهندس باشی (حتی اگر مهندس ترافیک باشی) دوم اینکه فکر کنی داری کار درست رو انجام میدی!!!!!!!

با این تفاضیل منم رئیس جمهوری خوبی میشم چون هم مهندسم اونم از نوع کامپیوترش  و هم همیشه در حد خودم درسترین کار ها را انجام میدم.....به من رای بدین..................

من از اقای احمدی نژاد یک خواهش هم دارم دست نوشته های خودش رو که توش جدول  داره ..استدلال داره ...هزاران فرض داره ...رو منتشر کنن  ما هم ببینیم ایشون  چه استدلال هایی دارن ؟؟؟؟؟؟ممنون.

شاید به درد دوره ریاست جمهوری ما هم بخوره

خدارا چه دیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این رئیس جمهور هم آدم را سر شوق میاره ها چند روز بود حال تایپ کردن نداشتم

ولی این جملات قصار ادم رو وادار میکنه  دیگه؟؟؟؟؟ چه کنیم؟؟؟؟

 

مواظب خودتون و بقل دستی هاتون باشین یادتون نره به من رای بدبن به همون ۲ دلیلی که گفتم.

تا بعد ..........................

راستی یه سر به این سایت بزنید خیلی باحاله روح ادم شاد میشه؟؟؟

سر بزنید ببینید رئیس جمهور چه تخیلی داره ؟

یادداشتهای شخصی محمود احمدی نژاد

 

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 10:44 |
دلم هوای ترا کرده ... هوای گرمای قلبت را ..... آرام آرام در کوچه های  دلتنگی ام گام بر میدارم ..... نه انگار هوای این کوچه ها هم  هوای ترا کرده ..... گرسنه ام .... گسنه ام  اما نه گرسنه غذا ...... گرسنه ام .... هوای لبانت را کرده ام ......در کوچه ها پرسه میزنم ..... نشانی از تو نیست .... در کوچه ها پرسه می زنم .... انگار تو که نیستی نشانی از زندگی هم  نیست ..... در کوچه ها پرسه می زنم ... گرسنه ام .... گوشهایت را می خواهم ...... دلم هوای ترا کرده .... هوای بلعیدنت را آنچنان که مرا میبلعیدی ....گرسنه ام .... گام هایم را   آرام آرام بر تن عریان جاده ها می گذارم ..... در جستجو ..... در تکاپو ..... انگار نه انگار که چشمان هرزه خیابان گردان مرا می پاید.... گرسنه ام .... اینجا پر از گرسنه است .....  با نگاهشان میبلعند .... دهانشان گندیده .... چشمانشان گندیده ... مرا می بلعند .... من گرسنه ام ....... تو نیستی ... تو  هیچ جایی نیستی ..... حقیقت این است .....تو هیچگاه نبوده ای.... من همیشه همینجا بودم میان همین نفس های گندیده ..... بوی فساد دهانشان   صورتم را کبود می کند ...... خیابانها همه یک شکلند در اختیار گروهی که اندامشان لجن مال است ..... با لباس استتار می کنند ...... مرا با لباس میبلعند ..... مثل گرگ که پرنده را با پرهاسش می بلعد ...... از دهانشان لجن آویزان است..... تو هیچگاه نبوده ای.........حقیقت این است ....... میخواهم به رویا هایم باز گردم .... حقیقت این است ........ دنیا در تسخیر حرامیان است ..... می خواهم به رویاهایم بر گردم .....می خواهم به رویا هایم بر گردم ......................

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 12:14 |
توی بحث و مثال های مدیريتي يه مثالي هست كه شبيه حال و روز ماست به اسم قورباغه پخته.

اين مثال ميگه كه اگر يه قورباغه رو داخل آب داغ بياندازيم  اصلا معطل نمي كنه و  به سرعت سعي مي كنه خودشو نجات بده و بپره بيرون و كلي تقلا مي كنه و ... ولي اگر هعمين قورباغه رو داخل آب سرد بياندازي و آرام آرام روي حرارت ملايم بزاري اصلا نميفهمه كه داره پخته مي شه..

حالا حكايت ما و نيروي اتنظامي هم همينطوره با لباس شروع شد و ساعت كار مغازه ها و فروش چه لباسهايي و ... و حالا رسيده به اجازه گرفتن براي مهماني و ... معلوم نيست به كجا و چه ها ختم بشه(البته نا معلوم هم نيست) به اين مي گن حكومت نظامي تدريجي مي گيد نه از قورباغه بپرسيد در هر حال از ما گفتن

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 14:58 |
کوچید .... کوچید ... 

تمام رویا هایم از بن بست دو نگاه تو کوچید ...

می دانستم همیشه می دانستم روزی رویا هایم مرا با خود خواهد برد ..... دور می شوم ... دور می شوم .... از ان چهار دیواری .... از آن پنجره های گل گرفته ... از ان همه آرزوی خام .... دور می شوم .... انگار عشق چیزی  بزرگتر از آغوش توست ... انگار زندگی چیزی بجز نفس کشیدن ...خوردن ... خوابیدن و هم آغوشی با توست ....انگار هوا تمیز تر از تنفس دهان به دهان توست .... انگار بدون تو می توانم نفس بکشم .... بی واسطه هوا را می بلعم ..... بدون دیدن لبخند تو می خندم ..... بدون فریاد تو می توانم گریه کنم .....راستی تو می دانستی من بال دارم ....... حتما نمی دانستی .... وگر نه مثل تمام کبوتر هایت .... بالهای مرا میچیدی ....هر چه بالا میروم دنیا بزرگتر میشود..... انگار خودم هم بزرگ می شوم......بزرگ.... آسمان خیلی بزرگ تر از سقف ترک خورده ماست ................آسمان زیباست .... زیبا ......

همیشه می دانستم روزی رها خواهم شد ... همیشه  می دانستم .....رهایی مرا به آغوش خواهد کشید و  با آزادی هم بستر خواهم شد ..... میدانستم روزی رها خواهم شد .... گیسوانم را در باد رها خواهم کرد.........باد از زیر پیراهنم اندامم را نوازش خواهد کرد .... همیشه می دانستم روزی بدون باز کردن قفل در رها خواهم شد ......بدون اینکه تو  سد راهم شوی خواهم رفت..... می دانستم ....... آنچه از من می خواستی برایت به جا گذاشتم .... آنچه  به آن نیاز داشتی برایت گذاشتم ...... آنچه می ترسیدی روزی برود آنجاست .... نگاه کن زیر ملافه ....... هر کاری دوست داری با او بکن .... هر جا می خواهی زندانی اش کن ....  و هر جا دوست داشتی به خاک بسپارش.... ملافه را کنار بزن ............گنجت آنجا خوابیده ........

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 12:7 |
سلام به همه و  مرسی که به من سر زدید ...

 تو این مدتی که نبودم و از همه خبر ها و اتفاقات ایرانی و غیر ایرانی دور بودم (تلوزیون هم نگاه نکردم تا فکرم آزاد باشه) اولین خبری که امروز صبح دیدم فکر می کنین چی بود؟ ؟ یه ایمیل بود که بریده ای از روزنامه اعتماد ملی ضمیمه اش شده بود....با این تیتر "ازدواج مجدد نیاز به اجازه همسر ندارد" البته روتیتر این خبر این بود "پیشنهاد دولت در لایحه حمایت از خانواده"

تقریبا برای اولین خبر بعد از تعطیلات بد نبود کلی خندیدم و تعجب کردم و گیج شدم و ...

حالا کجای این طرح حمایت از خانواده است من نمیدونم حمایت از متلاشی شدنه یا .....

بابا نترکید از خوشی .... می خواین دوباره زن بگیرید بگیرید به قانون چی کار دارین؟؟؟؟؟ یکی میاد میگه ازدواج موقت رو باید با جدیت ترویج کرد .... یکی میاد میگه ازدواج مجدد رو باید ....

این همه مشکل داریم ولی آقایون انگار فعلا قصد دارن مشکلات کمر به پایین رو حا کنن....

ما که نمیفهمیم این خانواده که اینا می خوان متلاشی نشه کدوم خانواده است شما فهمیدین به ما بگین.......

شایدم اگه مردا چند تا زن بگیرن بنیان خانواده

حفظ شه اینجوری با یکی دعواشون شد سر بر بالین بی همسر نمیزارن میرن پیش اون یکی

....زنان هم که ول معطلن... بیشتر از همیشه.

خوش باش که دولتمردان سرخوشند

 

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 11:14 |
اول از همه باید بگم که من تا ۲۷ مرداد نیستم..... دارم میرم تعطیلات....مواظب خودتون باشین..... همین.

دوم اینکه:

یه عده انگار خیلی دارن تند میرن..احتمالا سوار قطار هسته ای شدن.....

یعنی واقعا خاتمی اینقدر خطرناکه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا طلاب ازش می ترسن اصلا این طلابن که ازش میترسن یا  قدرت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جریان از این قراره که از خاتمی شکایت کردن کیا؟جمعی از طلاب که ما بهشون میگیم تندرو(البته معلوم نیست تند تند می خوان  کجا میرن؟بهشت یا جهنم؟)

این گروه با امضای طوماری بیست متری كه به دادستان دادگاه ویژه روحانیت ارائه شد، خاتمی را به "زیر پا گذاشتن احكام و موازین شرع با لباس مقدس روحانیت" و همچنین "انحرافات اعتقادی" متهم كردند.

(جریان همون دست دادن و مصاحبه با زن نیمه عریان اونم زانو به زانو-البته این حرف ایناست نه ما-است)

شكایت‌كنندگان خواستار "بازداشت، محاكمه، خلع لباس و تعزیر" خاتمی شده‌اند و مسئولان دادگاه ویژه روحانیت نیز اعلام كرد كه این شكایت را ثبت خواهند كرد و نسبت به پیگیری شکایت رسمی طلاب حوزه‌های علمیه از سید محمد خاتمی قول مساعد داده‌اند.

البته همه میدونیم که همه اینا ترس از خاتمیه .....تنها رغیب به خیال خودشون خاتمیه ... حالا هرچی هم بگه اطای قدرت رو به لقای اون بخشیده تو گوش هیچکی نمی ره////جالبیش اینه که همین خاتمی از طرف حوزه قم و نجف برای حل مشکل منطقه انتخاب شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پس این طلاب چی میگن؟

محتوای شكایت

"متاسفانه تا كنون برخی مرتكبین جرائم به صورت علنی در رسانه‌ها، آن هم با لباس مقدس روحانیت ظاهرا از دید آن دادگاه محترم مخفی مانده‌اند. امضاكنندگان با توجه به ... خواستار بازداشت و رسیدگی به جرائم آقای محمد خاتمی می‌باشند." این جملات سرآغاز شكایت طلاب تندرو از رییس‌جمهور پیشین و رهبر جریان اصلاح طلب در ایران است كه در آن با اشاره به اعمالی كه "شخص مذكور با حضور در سایر كشورها" انجام می‌دهد، نظیر "مصافحه با زنان و لمس اندام زنان" و با بیان اینكه این اعمال موجب "هتك حیثیت روحانیت و موجب تخریب وجهه روحانیت معظم، انقلاب اسلامی و آرمان‌های امام راحل در افكار عمومی داخلی و مسلمانان سایر كشورها" می‌شود، از وی شكایت شده است.

بنا به گفته طلاب شاكی، در CD ضمیمه این شكایت فیلم گفت‌وگوی خاتمی با خبرنگار زن ایتالیایی به صورت زانو به زانو با لباس نامناسب خبرنگار، فیلم مصافحه (دست دادن) وی با زنان در كشور ایتالیا و دو فیلم دیگر كه در مورد یك زن و دختر مسلمان روی داده، موجود است. شاكیان این فیلم‌ها را نشانه "عملكرد فاسد و مفسده‌انگیز" خاتمی دانسته‌اند.

در این شكایت همچنین خاتمی به این متهم شده كه در دوران ریاست‌جمهوری خود "ضربات سهمگین و جبران‌ناپذیری به كشور و قانون اساسی" وارد كرده و هم‌اكنون "در ملأ عام و مقابل ابزارآلات تبلیغاتی رسانه‌ای جمعی، با زیر پا گذاشتن احكام و موازین شرع با لباس مقدس روحانیت اقدام به مصافحه با زنان و لمس اندام آنان می‌نماید، كاری كه شرعا و عرفا حرام و برخلاف ضروری اسلام است."

طلاب شاكی همچنین گفته‌اند: "لمس اندام زنان اجنبی آن هم به گونه‌ای كه فیلمبرداری شده و در اینترنت به
معرض نمایش گذاشته می‌شود، منجر به فاجعه‌ای عظیم در اشاعه فرهنگ فساد جنسی و افزایش فحشا خواهد شد."

در این شكایت همچنین چند مورد از سخنرانی‌های سید محمد خاتمی در دوران ریاست جمهوری نقل شده است كه بنا به ادعای شاكیان نشانه "انحراف فكری و اعتقادی و عملی وی" دانسته شده است.

این طلاب رو ول کنیم بزاریم همینجوری تند تند هر جا می خوان برن

به نظر خود من اگه دست نداده باشه که هیچی ولی اگه دست داده باشه دستش درد نکنه واقعا لطف کرده و من ازش ممنون سپاسگزار و چاکرش هم هستم؟حداقل اینطوری  چند نفری می فهمن که همه تو ایران مثل متکی و ..... نیستن . بابا اینجا آدم معمولی هم داریم ...............همین.

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 11:46 |

وقتی هزیان حضور تو کمرنگ شد واژه هایم آواره شدند . بار خود را بستم از تمام ناتمام های زندگی گذشتم و به  تمام شده ها رسیدم........................ لحظات گم شده ای در گذشته ای دور.آنجا که سبد خاطره ها را با یاس پر می کردیم و تو می دانستی تمام این یاس ها روزی خشک می شود و عطر خاطرات را باد با خود خواهد برد. اما ایستادی سبد به دست گرفتی و با من یاس های خاطره را جمع کردی.یادت هست مرا  در ازدحام بوی خوش یاس ها و یاد ها تنها گذاشتی و آرام آرام از کنار پرچین فراموشی گذشتی .....دور شدی خیلی دور............................

اما من با یاس ها سرگرم بودم و با تو حرف میزدم انگاری آن سوی یاس ها هستی و می شنوی ... نه اینکه ندانم نیستی نه اینکه نفهمم رفته ای .........................دل خوش بودم به همان سبد های خاطره.. دل خوش بودم به تمام آن تمام شده ها ...........اما حالا ... حالا که ...... گذشت زمان تمام آن تمام شده ها و ته مانده های یاس ها را هم خشکاند  و باد همه  عطر آن لحظات را با خود برد....... برگشتم .. نگاهی به عقب انداختم ..همانجا که تو پاورچین پاورچین رفتی ...از همان پرچین فراموشی که تو عبور کردی ... خواستم بگذرم ... اما..................

ماندم ........هنوز هم مانده ام ...... میدانم نیستی ..میدانم نمی آیی .... میدانم .... همه را میدانم ....... اما.....

کار عاشق فراموشی نیست.....

کار عاشق فراموشی نیست........

 

حالا که یاسی نیست حالا که دست دیگری بر سبد نیست ........می مانم سبد خاطراتم را با مرور تو پر می کنم..

کار عاشق فراموشی نیست..........................می مانم .... می مانم ....

+ نوشته شده توسط شیوا.ن در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 12:30 |